<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیمای چهار سر در دوردست</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 19:20:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>باران</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آسمان هنگامه كـَردست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باران را به اشارتي روانه كردست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشك از ابرسياه نشت پيدا كردست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       و زمين تا خِرخِره خوردست آب.لبريز است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برگها نيز،به حمام زمستاني خود ميلرزند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاب خيس پنجره، بازكردست آغوش؛به نگاه من و تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه تاريك شدست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شيشه ي پنجره ي آشپزخانه،به كرم پودرِ بخار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          شده است تخته سفيدِ بچه ها ؛چون كه كتري جوش است.مادر اما مشغول.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه ها برسرِ يكديگر كُخ ميريزند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          و به انتظار دعواي پدر،شرّيِ خود را با خنده ي شوق،شيطاني ميكنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمان اما ول كن نيست.شير تا ته باز است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستي؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيستي اينجا  تو چرا؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 19:20:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>ma-4ta3</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مغلته</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>بیشتراز۳ماهه که هیچ کس سری به این نوانکده!نزده.خوب این نشون می ده که همه یه جورایی حسابی دارن با زندگی کشتی می گیرن!خوب، درگیرن آقا. اصلن به من چه؟!مگه من درگیر نیستم؟! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 17:21:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>ma-4ta4</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد چه کار می کنه؟</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرد براي هضم دلتنگياش گريه نمي كنه؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الف)قدم مي زنه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ب)لگد مي زنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ج)فحش ميده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;د)زنگ مي زنه(به یکی!)؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 13:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>ma-4ta3</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چي مي خواستيم ، چي شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;انقلاب کرديم تا شاه و شاهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم! انقلاب کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد! انقلاب کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد! انقلاب کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد! انقلاب کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم! انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بي درمان گرفتيم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين مطلبو دوست عزيزم زهراpm گذاشته بود دیدم جالبه&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT size=1&gt;،&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;گذاشتم اینجا..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 00:12:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>ma-4ta1</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره الی..</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>نوشتن در مورد شاهكار فرهادي كار بسيار سختي است. درباره فيلمي كه مربوط به زمان و مكان خاصي نيست. هر انساني در هر جايي از دنيا ميتواند يكي از دوستان اين گروه باشد، مانند آنها بخندد و گريه كند و خود را براي دروغ گفتن توجيه كند. در پايان فيلم تو هم متقاعد ميشوي اخلاقيات همه ما هم درون گل مانند آن ماشين گير كرده است. و واقعيت اين است كه به قول احمد (يك پايان تلخ بهتر از يك تلخي بي پايان است) تلخي بي پايان مثل زندگي خيلي از انسانهاي اطراف ما.&lt;BR&gt;شايد فرهادي با درباره الي اش قصد داشت يادآوري كوچكي به همه ما بكند كه در برابر قدرت و تقدير الهي همگي ما كوچكيم، دست و پا مي زنيم، استدلال مي كنيم، دروغ مي گوييم، توبيخ و توهين مي كنيم و در نهايت همگي همان آدمهاي متوسط شكننده هستيم كه تن به قرباني كردن اعتقادهايمان مي دهيم تا كمي بيشتر زندگي كنيم</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 15:53:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>ma-4ta3</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چسب زخم</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>خیلی وقته که دیگه هیچ کسی سری به این وبلاگ نمی زنه،انگاراوضاع خیلی بی ریخته،اغتشاش ،تظاهرات،شعار،بزن بزن ...انگاراینجاهم ویروسی شده،مثل همه جای دیگه.انگارهمه چیز مملکت مختل شده،ملت اسایش ندارن ،زندگی ندارن،درس ندارن، ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجادعوانیست تظاهرات نیست شعارنیست خبری ازپلیس ولباس شخصی وباتوم نیست.. انگار همه چیزدرسه وامتحانه وژوژمان! شاید به نظرخوب برسه،ولی ارزشمندترین سالهای جوونی من ومهمترین اتفاقای کشورم داره الان واینجا میگذره،همه ی اطرافیام انگارسرشون وهیچ وقت نمی خان ازین دنیای کوچیکشون دربیارن،هرچیزی که ازتلیویزیون پخش میشه اونا رو به شدت تحت تاثیرقرار میده ودایم درحال عوض کردن اعتقاداتشونن ودراین اوضاع دسرسی نداشتن به ماجراهاواخبار،نظریه های کاملن محکم ومزخرف درموردکشورو..میدن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته شدم ازینجا،ازخودم ،ازهمه چیزوهمه کس &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 18:29:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>ma-4ta4</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیدم از کسی بخاری بلند نمیشه گفتم لااقل یه چیزی بنویسم اینجا اینقدر سوت و کور نباشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این روزها باید بگم که بی شک مهمترین اتفاق خبر کاهش قابل توجه مدت سربازی ام هست.نه فقط  برای این روزها که این اتفاق در تمام عمر قاعدتاْ فراموش نشدنی خواهد بود.البته بماند که مملکت به اندازه کافی تخیلی هست که به همون راحتی که این تصمیم اخذ می شه به همین راحتی هم لغو بشه!! ولی خب تا همین جا هم روزهای فوق العاده ای رو رقم زده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته ناگفته نماند به همون اندازه که از این اتفاق برای خودم خوشحال شدم،برای آقای ادواردو ناراحت شدم. شاید بقول خودش به جبران همه ی این بدبختی هایی هست که توی این سالهای غربت کشیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...حالا باید تا از تصمیم شون پشیمون نشدن برم کارهای انصراف دانشگاه رو انجام بدم و دفترچه ی لعنتی رو پُست کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اتفاق های مهم این روزها بحث شیرین انتخاباته که همه با تمام توان در تلاش اند که دوباره دچار این آقای اسمشو نبر(!) نشیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...باید همه تلاش کنیم ...همه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 13:44:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>ma-4ta2</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>اردوی پنج روزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه هرچی به ذهنم رسیده بود برداشته بودم،یه چایی ریختم وبدون استرس نشستم کنار جمعیت زیادی ازبچه هاکه (فقط اون موقع ازهفته یه جا دورهم بودن)داشتن لحظه های پایانی یوزارسیف و می دیدند.بامیس کال نرگس ،خودم وپایین رسوندم وکنار الهام تواتوبوس نشستم. یه لحظه دودل شدم،نه،خیلی دوست داشتم باید می رفتم.۲۱نفربودیم وهرکس می تونست گنجایش ۲تاصندلی رو درطول اردوداشته باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۴ساعت راه!بیشترین دلخوشیم توقفف توشیراز بود.این توقف ۴-۵ساعته به دیدن موجودات عجیب وعزیزخونه که بااومدن مادروراضیه وکیمیاهمراه شده بود واقعا می ارزید.جداشدن ازعطی موقع برگشتنم شاید بشه گفت سخت ترین قسمت اردو بود...  .بلافاصله که تواتوبوس نشستیم ساندویج هات داگ به عنوان شام توسط محسن گرجی (که تو اردو سعادت اینو  پیداکرد که با لقب بابامحسن،ننه محسن وابجی محسن نامیده بشه!)توزیع شد.فرداش نزدیک ظهرکرمان رسیدیم،دانشگاه شهید باهنر نگه داشتن تا نامه وخابگاه و...درست بشه،ازطولانی شدن اون توقف بچه ها پیاده شدن شروع کردن به والیبال و وسطی دقیقن داخل محوطه ی دانشگاه باعظمت شهید باهنر،خوشحال!  نگاه های عابران دانشگاه انگار نیزه ای چندشاخه بود ،که احتمالن فقط به من برخورد می کرد!! بچه هاکمترین دلسردیی ازبازی نکردن به خودشون راه نمی دادن،تااین که حراست اومدوبالهجه ی شیرین کرمانی وکاملن محترمانه !مارو دعوت به داخل اوبوس کرد.نزدیک بودکه اردو ازبدو ورود تو نطفش خفه بشه که ...که خلاصه نشدومراحل طی شدن یک اردوی کاملن ایرانی ودانشجویی به سرعت خشک شدن اکرلیک*طی شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدازسه روز ،۱۲شب رسیدیم،چراغ اتاق خاموش بود روی دراتاق بچه هازده بودند: بازگشت دوست عزیزمون رو از شهر زلزله خیزکرمان *به شهرگرافیست پرورشوشتر خوش امد می گوییم!! درو که بازکردم ،دقیقن طبق هون سوپرایز کلیشه ای همیشگی،دست زدن و عکسیدن و...خلاصه کلی تحویل گرفتن. زیر اون نوشته ،یه لب  کشیده بودن که جای اون هم روی لپام تاکید شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱*ازابزارشیرین نقاشی که به سرعت گذشت یه اردو خشک میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲*اون چند روز قرارشده بود زلزله بیاد توکرمان که انگارنیومد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 08:19:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>ma-4ta4</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیامت</title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>وقتي زه ِ هستي كِش مي آيد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمين دهن باز ميكند و مي بلعد هرچه هست.درد فراگيرميشودوزندگي درمي ماند به راهي كه نسيم آن را گم ميكند.وحشت،گره از اضطراب باز ميكندو بر قلب ها مي نشيندو در آغوشش جان ميگيرد.ستاره ها خسته ميشوند و آهنگ سقوط ميكنند.كوهها،سنگ پرتابِ دست روزگار مي شوند.مفهوم پيچيده ي &quot;زندگي&quot; با فرازو نشيب روز و شب گونه اش به كارِ خود پايان ميدهد.انگاره ي ابدي وجود ترك برميدارد.دست ها و پاها لقمه هاي زمين ميشوند.آسمان سياه خشم پيشه ميكند و قهر فرو ميريزدو اين روز را به تماشا مي نشيند.رنگين كمان زندگي رنگ ميبازد،از خود تهي ميشود.ياد و خاطره ، عشق و فرزند،مال و حبّ هر چيزِ باارزش و بي ارزش،بي تشييع به گور عدم مي گريزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه...،آن روز سخت،بي آنكه فرصت دهد مي افكندجنازها را ومي تازد برآنها با سنگِ كوهها.مي غَنَوَد و ميچمد در گريه ها و زجه ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران ها به پايان ميرسد.تير قيامت سينه پردردِ روزگار را مي درد و پايان بازي روزگار را نقش اول ميشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;/ زمستان 87&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 10:24:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>ma-4ta3</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه روز پنجشنبه </title>
<link>http://ma-4ta.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     برخلاف احساس همیشگی،صبح ها که ازخواب پامی شم همه کس وهمه چیز از اتفاقات روزانه ازذهنم ردمیشه،پرده کنارتختم وکنار میزنم ،طبق معمول هنوزکسی بیدار نشده،یراست وسایل حمومم وبرمیدارم ومی رم پایین.چهارطبقه پایین رفتن به تازگی بعدازدوش گرفتن واقعا می ارزه...کارهای روزمره مثل تمام پنجشنبه های خوابگاه طی میشه .زنگ تلفن که انگار صداش ازته جاده میاد ،تابلوء که ناهاروآوردن!قابلمه به دست می ریم پایین تو صف...بعدازغذابلافاصله اومدم پایین توسایت تاکسی جامو نگیره،تادم دمای غروب پایین بودم که بوی حلوا پیچیدتوسایت وخوابگاه وپرکرد.یک ساعت گذشت دیگه هواداشت تاریک میشد ،نفیسه اومد دنبالم :بسه بابا بیااستراحت کن مخت دیگه کشش نداره ،بالا یه خبراییه سوپرایز داریم .گفتم حتما رانی هارو ازسقف آویزون کردین،اتاق وجارو کردین،یا پفک خریدین...  وارداتاق که شدم بچه هادوتابشقاب پراز حلوادرست کرده بودن ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب عصرباحالی بود،دومدل هم پخته بودن رژیمی وغیر رژیمی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 14:03:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ma-4ta&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>ma-4ta4</dc:creator>
<guid>http://ma-4ta.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
