برخلاف احساس همیشگی،صبح ها که ازخواب پامی شم همه کس وهمه چیز از اتفاقات روزانه ازذهنم ردمیشه،پرده کنارتختم وکنار میزنم ،طبق معمول هنوزکسی بیدار نشده،یراست وسایل حمومم وبرمیدارم ومی رم پایین.چهارطبقه پایین رفتن به تازگی بعدازدوش گرفتن واقعا می ارزه...کارهای روزمره مثل تمام پنجشنبه های خوابگاه طی میشه .زنگ تلفن که انگار صداش ازته جاده میاد ،تابلوء که ناهاروآوردن!قابلمه به دست می ریم پایین تو صف...بعدازغذابلافاصله اومدم پایین توسایت تاکسی جامو نگیره،تادم دمای غروب پایین بودم که بوی حلوا پیچیدتوسایت وخوابگاه وپرکرد.یک ساعت گذشت دیگه هواداشت تاریک میشد ،نفیسه اومد دنبالم :بسه بابا بیااستراحت کن مخت دیگه کشش نداره ،بالا یه خبراییه سوپرایز داریم .گفتم حتما رانی هارو ازسقف آویزون کردین،اتاق وجارو کردین،یا پفک خریدین... وارداتاق که شدم بچه هادوتابشقاب پراز حلوادرست کرده بودن ،
عجب عصرباحالی بود،دومدل هم پخته بودن رژیمی وغیر رژیمی!