نام شیرین اَت قند،از برای چای زندگی
با خودم میگویم چرا همه چیزت ایستاد؟
دیدی وقتی آدم بزرگی می آید همه بلند میشوند.حتی آنها که با اوموافق نیستند.آن روز و آن لحظه تمامِ من ایستاد.آری،به اضافه ضربان قلبی که چنگ می انداخت بر دلم.قلبی که چند صباحی بیدرد و غم زیسته بود.نزدیکه بیمارستانها نشده بود و حتی مریض هم ندیده بود،ناگاه حجمی از تصویربهِش حمله کردو به تألم برد هرچه روح وروان بود.گیج و منگ ایستاده بودم.و به سمت دیوانگی درحرکت بوداین خون لامسّب. آدمی که یکسال پیش سُرُ مُرُ گنده در حیاط خانه شان حرکات مرا زیرنظر میگرفت و حداقل هشتاد کیلو وزن داشت در عرض یکسال به سی کیلو رسیده بود.استخوان پاهایش از زیر پوست دیده میشد.فقط استخوان بود .کسی که در عرض یک سال حداقل سی سال پیر شده بود.حالا انگار سی سال ندیده باشم اش.او دیگر صحبت نمی کرد.دهان ودندان ومجراهای بینی وهمه چیزش از کارافتاده بود.یادم می آید تابستان بود.روی تختِ کنار حیاط نشسته بودم و محسن آقا کنارم.خیلی راحت این فک ودهانی که حالا خشک شده بود با من به مِهر سخن میگفت. میگفت چرا رشته ات را ول کردی،رشته خوبی بود.من حرفهایش را در حد حرفِ زده شده می شنیدم و بیشتر به بچه ها که در یک شب مهتابی به بازی مشغول بودند نگاه میکردم.دعوا میکردندو او آنها را منع میکرد:باباجان نکن.
حالا این دهان و این حلق بی حرکت بودندو چقدر حرف برای ماه ها گفته نشده بود.تنها سوراخی در محل تلاقی استخوان های ترقوه بود که هوا را به ریه هایش می دادو پس میگرفت.از اعضایی که اندک سهمی از حواس داشت دست چپ و پای چپ بودند.من هنوز آنجا میخکوب بودم.خاله طاهره دستش را آرام گرفت و او چه حرفهایی که از طریق همین پوستِ به استخوان چسبیده که نزد.و چشمان مشکیِ ریزش که به چشمانم خیره بود.
خاله با صدایی بلندتر و کشیده تراز معمول گفت:محسن آقا. . .امیر اومده. . .امیر.و من زیر نگاهش از داشتن بدنی سالم ناراحت بودم.چشمانم این بدن تکیده را باور نمیکردند.
این چشمها و این یک دست اش ارتباط یک انسان با تمام هستی بود.ارتباط انسانی که تا چندی قبل راه میرفت و حرف میزد و با بچه هایش بازی میکرد و مثل هر انسان دیگر زندگی میکرد.حالا همه بیماریها از جراحت های جنگی سالها پیش گرفته تا سکته های پشت سرِهم و سنگ کلیه و عفونت و. . .به سراغش آمده بود.
و مخصوصا خنده را،که لحظه های ناب زندگیست از یاد برده بود.دستانم همدیگر را گرفته بودند وهیچ میل باز شدن نبود.خشک شده بودند.خاله گفت "بشین" وبه صندلی سفید پشت سرم اشاره کرد.بدنم نمی خواست جُم بخُرد.فاطمه و خاله نجمه وارد شدند. خاله طاهره دوباره رو به تخت کرد:" امیر اومده امیر" .البته من کسی نبودم ولی بااین حرف خاله قصدِ به هیجان آوردنش را داشت.از چشمانش خواندم که مرا شناخته.
یک زمانی برای یک بار کمکی که بهش کرده بودم کلی تشکر کرده بود ،و فکر میکنم مرا دوست میداشت و حالا فهمیده بود که بعداز یکی دو سال آمده ام به دیدنش.
...
پی نوشت:این مطلب را چند روز بعد که به شیراز آمده بودم نوشتم،گفتم شاید. . .