ديروز با ماه بانو رفته بوديم كافه سياه و سپيد. از دو سه روز پيشتر ذهنم درگير هزينه هاي زنده گي و تامين اون هزينه ها بود؛ لااقل توي ذهن ام همه رو راست و ريست كردم و اطميناني به خودم دادم كه مي تونم جمع و جور اش كنم. امروز ناخودآگاه، در ادامه ي فكرهاي ديروز، ياد روزهاي خيلي دور افتادم. فكر كنم دوره راهنمايي بود. روزهايي كه با پس اندازم 25 هزار تومن جمع كرده بودم تا بدم كاظم دبيري باهاش كار كنه و سود اش رو بهم بده. البته فكر كرده بودم كه 25 تومن رو بهش بدم، بعد از چندماه 100تومن باهاش وام بگيرم و بعد با 100 تومن كار كنه و سوداش رو بده كه من مقداري اش رو بدم قسط و مابقي اش برام بمونه.
البته خيلي وقت بود كه اين اتفاق ها يادم رفته بود تا اينكه يكي دوسال پيش، جواد كرد وقتي فهميد دارم خونه مي خرم ، يادم آورد كه اين پولي كه جمع كرده بودم براي خونه، نتيجه پس انداز اون روزها بوده!
ديگه از اون روز كه جواد يادم آوُرد، اون قضيه جلوي چشمم مونده. كه چه كارها نكردم تا الان....
يادمه روزي كه 25 هزار تومن رو آوردم توي خونه، توي اتاق وسطيه طبقه بالا ، زير تخت، گذاشتم روي يه جعبه افقي كه نقش كمد وسايل ام رو داشت. هر از چند گاهي ، به فاصله چند ساعت ميومدم بهش سر ميزدم و هي ميشمردم اش و لذت مي بردم. كلي به خودم افتخار مي كردم كه توي اون سن وسال اون همه پول داشتم. پولي كه مال خودِ خودم بود. پولي كه مي تونستم هركاري باهاش بكنم.
الان كه دارم به اون روزها فكر ميكنم از كارهاي خودم تعجب مي كنم . كه چطور توي اون سن و سال به اين چيزها فكر ميكردم.
همين ديگه ...
اين روزها حسابي فكرم مشغوله . فكر كار، شركت ، سربازي ، قسط و قرض و قوله و ....
راستی ، ما که دیگه چهارتا نیستیم!! اسم وبلاگو باید عوض کنیم بذاریم(علی الحساب) ما شش تا!!
خيلي وقت بود اينطرف ها سر نزده بودم. البته نه فقط من،انگار بروبچز سر شلوغ ترند!!
مدتهاست طرحي توي ذهنمه كه خيلي دوست دارم انجام بشه و اتفاق خوبي تو زندگيمون بيفته. با اين طرح هم اطلاعات گذشته مون يه طورايي مكتوب ميشه كه هم از خاطر نره، هم شايد بقيه در جريان نباشند و وقتي بخونند براشون جالب باشه. و اما.... طرح اينه كه هر از چندگاهي اگه خاطره اي از كوچيكي هامون يادمون بياد، بيايم تو وبلاگ بنويسيم. من خودم هراز گاهي توي كارهاي روزمره يه چيزايي اتفاقي يادم مياد كه كلي ذوق ميزنم؛ ولي خيلي زود از خاطرم فراموش مي شن. بايد خودمون رو عادت بديم كه اگه چيزي اومد تو ذهنمون يه جايي يادداشت كنيم و بعد بياريم تو وب بذاريم.
بريد... بريد فكر كنيد و زودي بياد بنويسيد. اينقدر تنبل نباشيد. اندازه 2تا مسيج كه در شبانه روز به بعضي ها ميزنيد وقت بذاريد و 2 خط بنويسيد و بذاريد اينجا خير دنيا و آخرت رو ببينيد. به جون خودم مي بينيد...شما بيايد، من خودم به شخصه نشونتون ميدم.
حالا براي اينكه تا اينجا اومديد دست خالي برنگرديد يه مطلب علمي ميگم حالشو ببريد! ....گويا دانشمندان كشف كرده اند كه مورچه ها هم مثل انسان ها موقع بيدار شدن از خواب خميازه مي كشند!!
من فكر مي كنم(خيلي خسته مي شم اينكار رو ميكنم، ولي مجبورم ديگه،چكار كنم،جامعه علمي نياز داره!) كه همينطور كه دانش-مندان ما ميشينند درباره موجودات ديگه تحقيق ميكنند، موجودات ديگه هم، دانش-مندانشون مي نشينند درباره خلقت انسان ها تحقيق و پژوهش ميكنند و احتمالاً هر روز به نكات جديدي دست پيدا ميكنند. انقريب، يكي دو قرن بعد به يك نقطه مشترك ميرسيم و سمينارهاي مشترك ميذاريم با حيووناي ديگه و اطلاعاتمون رو با هم تبادل ميكنيم. جالبه، نه؟ حال مي كنيد اطلاعاتم رو در اختيارتون قرار ميدم ها!!
ارادتمند؛ سرخوش.
18/دي/88
آسمان هنگامه كـَردست.
باران را به اشارتي روانه كردست.
اشك از ابرسياه نشت پيدا كردست.
و زمين تا خِرخِره خوردست آب.لبريز است.
برگها نيز،به حمام زمستاني خود ميلرزند.
قاب خيس پنجره، بازكردست آغوش؛به نگاه من و تو
خانه تاريك شدست.
شيشه ي پنجره ي آشپزخانه،به كرم پودرِ بخار
شده است تخته سفيدِ بچه ها ؛چون كه كتري جوش است.مادر اما مشغول.
بچه ها برسرِ يكديگر كُخ ميريزند.
و به انتظار دعواي پدر،شرّيِ خود را با خنده ي شوق،شيطاني ميكنند.
آسمان اما ول كن نيست.شير تا ته باز است.
راستي؛
نيستي اينجا تو چرا؟!
مرد براي هضم دلتنگياش گريه نمي كنه؛
الف)قدم مي زنه؟
ب)لگد مي زنه؟
ج)فحش ميده؟
د)زنگ مي زنه(به یکی!)؟
چي مي خواستيم ، چي شد؟
انقلاب کرديم تا شاه و شاهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم! انقلاب کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد! انقلاب کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد! انقلاب کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد! انقلاب کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم! انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بي درمان گرفتيم..
اين مطلبو دوست عزيزم زهراpm گذاشته بود دیدم جالبه،گذاشتم اینجا..
اینجادعوانیست تظاهرات نیست شعارنیست خبری ازپلیس ولباس شخصی وباتوم نیست.. انگار همه چیزدرسه وامتحانه وژوژمان! شاید به نظرخوب برسه،ولی ارزشمندترین سالهای جوونی من ومهمترین اتفاقای کشورم داره الان واینجا میگذره،همه ی اطرافیام انگارسرشون وهیچ وقت نمی خان ازین دنیای کوچیکشون دربیارن،هرچیزی که ازتلیویزیون پخش میشه اونا رو به شدت تحت تاثیرقرار میده ودایم درحال عوض کردن اعتقاداتشونن ودراین اوضاع دسرسی نداشتن به ماجراهاواخبار،نظریه های کاملن محکم ومزخرف درموردکشورو..میدن..
خیلی خسته شدم ازینجا،ازخودم ،ازهمه چیزوهمه کس
دیدم از کسی بخاری بلند نمیشه گفتم لااقل یه چیزی بنویسم اینجا اینقدر سوت و کور نباشه!
از این روزها باید بگم که بی شک مهمترین اتفاق خبر کاهش قابل توجه مدت سربازی ام هست.نه فقط برای این روزها که این اتفاق در تمام عمر قاعدتاْ فراموش نشدنی خواهد بود.البته بماند که مملکت به اندازه کافی تخیلی هست که به همون راحتی که این تصمیم اخذ می شه به همین راحتی هم لغو بشه!! ولی خب تا همین جا هم روزهای فوق العاده ای رو رقم زده.
البته ناگفته نماند به همون اندازه که از این اتفاق برای خودم خوشحال شدم،برای آقای ادواردو ناراحت شدم. شاید بقول خودش به جبران همه ی این بدبختی هایی هست که توی این سالهای غربت کشیدم.
...حالا باید تا از تصمیم شون پشیمون نشدن برم کارهای انصراف دانشگاه رو انجام بدم و دفترچه ی لعنتی رو پُست کنم!
از اتفاق های مهم این روزها بحث شیرین انتخاباته که همه با تمام توان در تلاش اند که دوباره دچار این آقای اسمشو نبر(!) نشیم!
...باید همه تلاش کنیم ...همه!
دیگه هرچی به ذهنم رسیده بود برداشته بودم،یه چایی ریختم وبدون استرس نشستم کنار جمعیت زیادی ازبچه هاکه (فقط اون موقع ازهفته یه جا دورهم بودن)داشتن لحظه های پایانی یوزارسیف و می دیدند.بامیس کال نرگس ،خودم وپایین رسوندم وکنار الهام تواتوبوس نشستم. یه لحظه دودل شدم،نه،خیلی دوست داشتم باید می رفتم.۲۱نفربودیم وهرکس می تونست گنجایش ۲تاصندلی رو درطول اردوداشته باشه.
۲۴ساعت راه!بیشترین دلخوشیم توقفف توشیراز بود.این توقف ۴-۵ساعته به دیدن موجودات عجیب وعزیزخونه که بااومدن مادروراضیه وکیمیاهمراه شده بود واقعا می ارزید.جداشدن ازعطی موقع برگشتنم شاید بشه گفت سخت ترین قسمت اردو بود... .بلافاصله که تواتوبوس نشستیم ساندویج هات داگ به عنوان شام توسط محسن گرجی (که تو اردو سعادت اینو پیداکرد که با لقب بابامحسن،ننه محسن وابجی محسن نامیده بشه!)توزیع شد.فرداش نزدیک ظهرکرمان رسیدیم،دانشگاه شهید باهنر نگه داشتن تا نامه وخابگاه و...درست بشه،ازطولانی شدن اون توقف بچه ها پیاده شدن شروع کردن به والیبال و وسطی دقیقن داخل محوطه ی دانشگاه باعظمت شهید باهنر،خوشحال! نگاه های عابران دانشگاه انگار نیزه ای چندشاخه بود ،که احتمالن فقط به من برخورد می کرد!! بچه هاکمترین دلسردیی ازبازی نکردن به خودشون راه نمی دادن،تااین که حراست اومدوبالهجه ی شیرین کرمانی وکاملن محترمانه !مارو دعوت به داخل اوبوس کرد.نزدیک بودکه اردو ازبدو ورود تو نطفش خفه بشه که ...که خلاصه نشدومراحل طی شدن یک اردوی کاملن ایرانی ودانشجویی به سرعت خشک شدن اکرلیک*طی شد...
بعدازسه روز ،۱۲شب رسیدیم،چراغ اتاق خاموش بود روی دراتاق بچه هازده بودند: بازگشت دوست عزیزمون رو از شهر زلزله خیزکرمان *به شهرگرافیست پرورشوشتر خوش امد می گوییم!! درو که بازکردم ،دقیقن طبق هون سوپرایز کلیشه ای همیشگی،دست زدن و عکسیدن و...خلاصه کلی تحویل گرفتن. زیر اون نوشته ،یه لب کشیده بودن که جای اون هم روی لپام تاکید شده بود!
۱*ازابزارشیرین نقاشی که به سرعت گذشت یه اردو خشک میشه!
۲*اون چند روز قرارشده بود زلزله بیاد توکرمان که انگارنیومد
زمين دهن باز ميكند و مي بلعد هرچه هست.درد فراگيرميشودوزندگي درمي ماند به راهي كه نسيم آن را گم ميكند.وحشت،گره از اضطراب باز ميكندو بر قلب ها مي نشيندو در آغوشش جان ميگيرد.ستاره ها خسته ميشوند و آهنگ سقوط ميكنند.كوهها،سنگ پرتابِ دست روزگار مي شوند.مفهوم پيچيده ي "زندگي" با فرازو نشيب روز و شب گونه اش به كارِ خود پايان ميدهد.انگاره ي ابدي وجود ترك برميدارد.دست ها و پاها لقمه هاي زمين ميشوند.آسمان سياه خشم پيشه ميكند و قهر فرو ميريزدو اين روز را به تماشا مي نشيند.رنگين كمان زندگي رنگ ميبازد،از خود تهي ميشود.ياد و خاطره ، عشق و فرزند،مال و حبّ هر چيزِ باارزش و بي ارزش،بي تشييع به گور عدم مي گريزد.
آه...،آن روز سخت،بي آنكه فرصت دهد مي افكندجنازها را ومي تازد برآنها با سنگِ كوهها.مي غَنَوَد و ميچمد در گريه ها و زجه ها!
دوران ها به پايان ميرسد.تير قيامت سينه پردردِ روزگار را مي درد و پايان بازي روزگار را نقش اول ميشود.
/ زمستان 87
برخلاف احساس همیشگی،صبح ها که ازخواب پامی شم همه کس وهمه چیز از اتفاقات روزانه ازذهنم ردمیشه،پرده کنارتختم وکنار میزنم ،طبق معمول هنوزکسی بیدار نشده،یراست وسایل حمومم وبرمیدارم ومی رم پایین.چهارطبقه پایین رفتن به تازگی بعدازدوش گرفتن واقعا می ارزه...کارهای روزمره مثل تمام پنجشنبه های خوابگاه طی میشه .زنگ تلفن که انگار صداش ازته جاده میاد ،تابلوء که ناهاروآوردن!قابلمه به دست می ریم پایین تو صف...بعدازغذابلافاصله اومدم پایین توسایت تاکسی جامو نگیره،تادم دمای غروب پایین بودم که بوی حلوا پیچیدتوسایت وخوابگاه وپرکرد.یک ساعت گذشت دیگه هواداشت تاریک میشد ،نفیسه اومد دنبالم :بسه بابا بیااستراحت کن مخت دیگه کشش نداره ،بالا یه خبراییه سوپرایز داریم .گفتم حتما رانی هارو ازسقف آویزون کردین،اتاق وجارو کردین،یا پفک خریدین... وارداتاق که شدم بچه هادوتابشقاب پراز حلوادرست کرده بودن ،
عجب عصرباحالی بود،دومدل هم پخته بودن رژیمی وغیر رژیمی!
امروزاحتمالن روز خوبی بایدباشه!
هرچی باتغییروتحول همراه باشه اصولن خوبه!
همین
....
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست!
نقطه
.
.
.
....سرخط!
دركره زمين موجودي هست به نام آدم كه سروتَهش رو بزنن 7ميليارد نميشه(كه دارن هم ميزنن،صب تا شب يا زلزله مياد يا سونامي يا جنگ ميشه يا قحطي كه آدما كم شن.ولي خُب آدما كم نميارن وپشتِ سرهم از خجالتش در ميان!).اين 7 ميليارد از موقعي كه 6تا بود تا امروز،يك روز خوش واسه هم تدارك نديدن(تدارك!).يك روز مثل بچه آدم همچي صميمي كنارهم نزيستن.الان بيشترين تعدادي كه به زورهمديگه رو تحمل ميكنن مردم توكيو ان كه 35 ميليون چپيدن كنار هم توي برج هاي كمر باريكشون.
البته مردم توكيو نه تهران.مردمي كه در 60سالگي جشن زندگي دوباره ميگيرن وانگار يوزارسيف تازه عبا روشون انداخته باشه،جوون ميشن وبشكن ميزنن.
حالا روي همين كره خاكي يه نوع مورچه به اسم فرميكا زندگي ميكنه.جالبه اونهم تو كشور جاپن پيش همون چشم بادمي ها.تو ساحل ايشي كاري.اينها توي 4500لونه ي متصل به هم در منطقه اي به وسعت 7/2 كيلومتر كنارهم،واسه هم،جُك ميگن.اين خلق الله از 000/080/1 ملكه و 306 ميليارد(ميفهمي!ميليارد)كارگر بدبخت تشكيل شدن.هيچ گونه كلانتري،مامور،خدمت مقدس سربازي، رييس جمهور،رهبر،كودتا،انتخابات وَوَوَ هم ندارن كه لازمه ي يك جامعست با اين حال همه كاراشونو نسبت به هيكل وتوانايياشون ميدونن وانجام ميدن.اوناسرِهم دادنميزنن.بهم فحش نميدن.يك دقيقه بيكارنميشينن.الكي پاي اينترنت نميرن ومطلباي الكي درباره موجودايِ ديگه هم نمي خونن!
آن کس که فقط خود را میشناسد در واقع خود را نمیشناسد.
...در اولین پستی که موقع ورود به انگلستان نوشتم، گفتم حالا که اینجا پا گذاشتهام میفهمم چقدر «دیگری» در ایران از مردماناش دریغ شده است. چه کوششی به کار گرفته شده که همه یک شکل شوند (حجاب تنها بیرونیترین نوع این تلاش است): تنها یک دین، تنها یک نوع پوشش، تنها یک نوع مرام سیاسی، تنها یک نوع شکل زندگی، تنها یک نوع شادی، یک نوع غم، .... و رنگارنگی،دگرباشی، دگراندیشی و دگرکیشی از آدمیان دریغ گردیده. نتیجهی چنان متحدالشکل کردنی، چه از نوع رضاخانیاش چه از نوع جمهوری اسلامیاش، محروم شدن مردم ایرانزمین، به درجات مختلف، از "شناخت خود" است. دیگری اجازهی بروز ندارد پس ما خود را نیز نمیشناسیم. "خود"ی که در آئینهی "دیگری" خویش را نشان میدهد.
این پاراگراف رو از وبلاگ یاسرمیردامادی نقل کردم.به نظرم کاملاْ درسته.خاطرم هست ش.دادآفرین که کانادا اقامت گرفته بود هم به این نکته اصرار داشت و می گفت برخلاف روزهایی که ایران بوده،به خاطر دیدن بزرگی و تنوع شرایط زنده گی آدمها و کلی چیزهای دیدنی و قشنگ،بیشتر از گذشته به بزرگی و مهربانی خدا ایمان آورده. و به شدت اصرار داشت که حتماْ این فرصت رو برای خودم بوجود بیارم و حداقل از کشورهای همسایه شروع کنم تا بفهمم دنیا دست کیه!
حالا با خوندن این پست یاسرمیردامادی عزیز بیشتر پی بردم که این حکومت که مدعی عدالت خواهی دنیا هست، واقعاْ چقدر داره به مردمان اش ظلم می کنه.
می خواستم از این روزها بنویسم ؛ روزهای خوبی که نسبت به روزهای پیشتر غنیمت بودند. از روزی که با رامین رفتیم کاخ سعدآباد و کلی چیزهای قشنگ دیدیم ، از جمعه و شنبه که برای تهیه گزارش شناخت و پلن ِ گاز مازندران رفتم ساری. با اینکه تنها بودم ولی آب و هوای نازنین و مناظر زیباش تا همیشه توی ذهن ام غوغا می کنه. از قم که، به بهانه ی تولد امیرحسین رفتم اونجا و با دایی اینا ناهار رفتیم بیرون...اما الان که اومدم پای وبلاگ و پُست امیر رو دیدم خشک ام زد. از روزهایی که برای محسن آقا داره رقم می خوره ، از لحظه هایی که توی ذهن فاطمه،زینب،محمد و ستاره داره ثبت می شه . لحظه هایی که من با شنیدن شون مو به تنم راست میشه چه برسه به اینکه بخوام توی گذران اون لحظه ها شریک نگاه هاشون باشم. اما قلب بزرگ امیر نتونست از اون نگاه های سرشار از التماس دل بکنه و اون روح بزرگ رو تنها بذاره. محسن آقا آدم خاصی بود؛ از هر نظر . شاید نشه با هیچ کس تشبیه اش کرد. رفتار،منش وعقاید منحصر بفرد اش اونو توی خانواده متمایز کرده بود. نه اینکه خیلی آدم خوبی باشه،نه! ولی اصلاً ادم بدی هم نبود،اصلاً . آزارش به مورچه هم نمی رسید، سلوک خاص خودش رو داشت. با هر کس دم خور نمی شد،از هر دری سخن نمی گفت. خیلی کم پیش میومد توی بحث ها خودشو دخالت بده. خیلی کم میتونستی صداشو بشنوی. شاید به همین خاطر لحن صحبت اش ابهت خاصی داشت. و همه ی اینها باعث می شد شخصیت خاصی ازش بسازه. حالا اون آدم تمام حیات اش وابسته به دوتا روزنه توی بدنش هست. یکی برای تنفس،و یکی برای تغذیه . و اگر لحظه ای ازش غافل بشی...
توی این لحظه های غریب نمی دونم چه چیزی باعث می شه امیر رو چندصد کیلومتر بکشونه اونطرف تر و مرحم دل ِ رنجورِ خاله طاهره بشه که صبر ِ ایوب جلوی صبراش لبریز می شه!! .
چندروز پیش به شوخی بهش گفتم به جبران این همه بزرگی، انشاء اله یه فرشته ای پیدا شه قلب ات رو ساکشن* کنه!!
....امیدوارم!
-------
*ساکشن : عملی که برای تنفس بهتر، که با دستگاهی آب ریه رو بیرون می کشن. که این روزها تخصص امیر شده!
دیدی وقتی آدم بزرگی می آید همه بلند میشوند.حتی آنها که با اوموافق نیستند.آن روز و آن لحظه تمامِ من ایستاد.آری،به اضافه ضربان قلبی که چنگ می انداخت بر دلم.قلبی که چند صباحی بیدرد و غم زیسته بود.نزدیکه بیمارستانها نشده بود و حتی مریض هم ندیده بود،ناگاه حجمی از تصویربهِش حمله کردو به تألم برد هرچه روح وروان بود.گیج و منگ ایستاده بودم.و به سمت دیوانگی درحرکت بوداین خون لامسّب. آدمی که یکسال پیش سُرُ مُرُ گنده در حیاط خانه شان حرکات مرا زیرنظر میگرفت و حداقل هشتاد کیلو وزن داشت در عرض یکسال به سی کیلو رسیده بود.استخوان پاهایش از زیر پوست دیده میشد.فقط استخوان بود .کسی که در عرض یک سال حداقل سی سال پیر شده بود.حالا انگار سی سال ندیده باشم اش.او دیگر صحبت نمی کرد.دهان ودندان ومجراهای بینی وهمه چیزش از کارافتاده بود.یادم می آید تابستان بود.روی تختِ کنار حیاط نشسته بودم و محسن آقا کنارم.خیلی راحت این فک ودهانی که حالا خشک شده بود با من به مِهر سخن میگفت. میگفت چرا رشته ات را ول کردی،رشته خوبی بود.من حرفهایش را در حد حرفِ زده شده می شنیدم و بیشتر به بچه ها که در یک شب مهتابی به بازی مشغول بودند نگاه میکردم.دعوا میکردندو او آنها را منع میکرد:باباجان نکن.
حالا این دهان و این حلق بی حرکت بودندو چقدر حرف برای ماه ها گفته نشده بود.تنها سوراخی در محل تلاقی استخوان های ترقوه بود که هوا را به ریه هایش می دادو پس میگرفت.از اعضایی که اندک سهمی از حواس داشت دست چپ و پای چپ بودند.من هنوز آنجا میخکوب بودم.خاله طاهره دستش را آرام گرفت و او چه حرفهایی که از طریق همین پوستِ به استخوان چسبیده که نزد.و چشمان مشکیِ ریزش که به چشمانم خیره بود.
خاله با صدایی بلندتر و کشیده تراز معمول گفت:محسن آقا. . .امیر اومده. . .امیر.و من زیر نگاهش از داشتن بدنی سالم ناراحت بودم.چشمانم این بدن تکیده را باور نمیکردند.
این چشمها و این یک دست اش ارتباط یک انسان با تمام هستی بود.ارتباط انسانی که تا چندی قبل راه میرفت و حرف میزد و با بچه هایش بازی میکرد و مثل هر انسان دیگر زندگی میکرد.حالا همه بیماریها از جراحت های جنگی سالها پیش گرفته تا سکته های پشت سرِهم و سنگ کلیه و عفونت و. . .به سراغش آمده بود.
و مخصوصا خنده را،که لحظه های ناب زندگیست از یاد برده بود.دستانم همدیگر را گرفته بودند وهیچ میل باز شدن نبود.خشک شده بودند.خاله گفت "بشین" وبه صندلی سفید پشت سرم اشاره کرد.بدنم نمی خواست جُم بخُرد.فاطمه و خاله نجمه وارد شدند. خاله طاهره دوباره رو به تخت کرد:" امیر اومده امیر" .البته من کسی نبودم ولی بااین حرف خاله قصدِ به هیجان آوردنش را داشت.از چشمانش خواندم که مرا شناخته.
یک زمانی برای یک بار کمکی که بهش کرده بودم کلی تشکر کرده بود ،و فکر میکنم مرا دوست میداشت و حالا فهمیده بود که بعداز یکی دو سال آمده ام به دیدنش.
...
پی نوشت:این مطلب را چند روز بعد که به شیراز آمده بودم نوشتم،گفتم شاید. . .